خموشانه

 
 

زرتشت

 
 

نشسته بر ستیغ آفتاب

فرود چنان برآمده بر شب

که رخساره پریده اش

از آن است هنوز

چنان فرمان آتش

داده به جوخۀ اعدام خویش

که خواب گزمه گان

 آشفته از آن.

گردش دورانی آتش گردان

و

پرواز عاشقانهء شراره ها

در سکوت شب خواسته ما.

        ******

در تن سیال گیاه

جاریست همچنان

آن حرکت پیچ در پیچ

خون پاکشان بر خاک

و

مادران نجواگونه

میخوانند حماسه هاشان را

در گوش شیر خواره گان گرسنه خویش.

***

فریادهای دهان بسته ما

سینه سرخ هامان،

فرزندان صدیق آفتاب ،

زیباترین زیبا هامان

خفته در تابوتهای نورانی خویش

در دورافتاده ترین

کناره های این شهر غرقه در یاس

   در حسرت یک نجوا

یک ترنم ،  یک زمزمه 

ومائیم و لبانِ فشرده بر لب

دستانِ نشانده بر دست.

 
 

2006