www.parvaz.net

 

 

 

 

www.parvaz.net

 

 

 

 

www.parvaz.net

 

 

 

 

 

www.parvaz.net

 

 

 

 

www.parvaz.net

 

 هم‌زمان با سال‌روز درگذشت "ناآرام متفكر"؛  

 
 

 
 

امروز سال‌روز درگذشت فردريش ويلهلم نيچه (F.W.Nietzche) است؛ فيلسوف مشهور آلماني زاده‌ي 15 اکتبر 1844 ميلادي و درگذشته‌ي 25 آگوست 1900.

خبرنگار بخش حكمت و فلسفه‌ي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، به اين مناسبت با سياوش جمادي كه كتاب «نيچه؛ درآمدي بر فهم فلسفه‌ورزي او» نوشته‌ي كارل ياسپرس را ترجمه كرده، درباره‌ي آرا و انديشه‌هاي نيچه به گفت‌وگو نشسته است، كه متن آن در پي مي‌آيد:

ايسنا: نيچه از جمله فيلسوفان مجادله‌برانگيز است. شما اين را ناشي از چه مي‌دانيد؟

سياوش جمادي: بله! نيچه مجادله‌انگيز است و چنين بوده است. شايد بيش از هر فيلسوف ديگري حتا ماركس. بخشي از اين امر به زبان نيچه، شيوه‌ي بيان و طرح مضامين انديشه‌اش برمي‌گردد. زبان «چنين گفت زرتشت»، زبان تعليل به شيوه‌ي فيلسوفان مدرني مثل دكارت، كانت، اسپينوزا، هگل و حتا شوپنهاور نيست. نيچه به‌جاي تحليل و توضيح روشمند و پله به پله، زبان شاعران، استعاره و تمثيل، بلاغت و افزون بر اين‌ها، گزين‌گويي و پاره‌نويسي را وارد فلسفه مي‌كند. كلام او آكنده از رمز و راز و انگيخته‌ي شور و شيدايي است. به‌جز آثار معدودي چون «زايش تراژدي»، «تبارشناسي اخلاق» و «در باب سود و زيان تاريخ» و تاحدي «تأملات نابهنگام»، بيش‌تر آثار او داراي تبويب مرسومي نيستند، كه به توالي منطقي بخش‌هاي اصلي و فرعي يا تمركز بر مضموني روشن و شرح و بسط آن پاي‌بند باشد. حتا آثاري كه نام بردم، داراي چنين تبويبي نيستند؛ بلكه مشتمل بر فصل‌هاي كوتاهي هستند كه فقط رشته‌ي پيوند آن‌ها نسبت به آثار ديگر نيچه هماهنگ‌تر و مستدل‌تر است. اگر از چشم فيلسوفي چون راسل كه سرسختانه پاي‌بند منطق رياضي است، به نيچه بنگريم، او را به صورت شاه ليري مي‌بينيم كه ديوانه‌وار فرياد مي‌زند: «كارها خواهم كرد؛ كارهايي كه هنوز نمي‌دانم چه خواهند بود، اما جهان را به وحشت خواهند افكند.» نه اين‌كه من بگويم. راسل در «تاريخ فلسفه‌ي غرب» اين تشبيه را به‌كار مي‌برد.

طنين صداي نيچه به هيچ وجه آرام و يكنواخت نيست؛ بلكه چون خروش امواج متلاطم دريايي طوفاني و شايد بتوان گفت كه مانند آتشفشان است. ياسپرس به كمك همين تشبيه مشكل هم‌خويشي و فهم نيچه را توصيف مي‌كند. آتشفشان خاموش‌شده، گدازه‌هاي ناهمگون، برخي بزرگ، برخي كوچك، پخش و پلا شده‌اند. اين‌كه بتوان در اين گدازه‌ها جست‌وجو كرد و در اين اشكال بعضا ضد و نقيض ترجيع‌بندهاي مكرري يافت، كاري است كه به آساني ممكن نيست. نيچه درباره‌ي هرچيزي سخن مي‌گويد: زن، ازدواج، روزنامه، دموكراسي، موسيقي، رقص،‌ الكل، زهد و رياضت، بوديسم، اسلام، زناشويي، نژاد،‌ تربيت، تغذيه، رفاقت،‌ بيماري، كودكي، دولت، جنگ، صلح، حسد و كينه، گناه، لهو و لعب و خيلي چيزهاي ديگر. تاريخ انديشه، كم‌تر ذهني به پرباري ذهن نيچه سراغ دارد. زبان او پيشگويانه است و در بند مجاب كردن معاصرانش نيست. چه بسا در يك دم چيزي مي‌گويد كه دمي ديگر آن را نقض مي‌كند.

فيلسوفي چون كانت روزي به كمك هيوم از خواب دگماتيسم بيدار مي‌شود و مابقي عمرش صرف توضيح و تحليل آن كشف اوليه مي‌شود. فيلسوفي چون دكارت با اتخاذ شك روشي به يك نقطه‌ي اتكاي ارشميدسي به نام كوگيتو مي‌رسد و مابقي فسلفه‌اش را بر اين سنگ بنا بالا مي‌برد. نيچه برعكس مدام در حال دگرگوني و گاه زيرورويي است. نوشته‌هاي او را اگر بنا به تاريخ نگارش آن‌ها مطالعه كنيم، پاك سردرگم مي‌شويم. يك جا مي‌بينيم در ستايش شوپنهاور و واگنر داد سخن مي‌دهد، در جاي ديگر مي‌بينيم كه در ذم زبوني آن‌ها حدي نمي‌شناسد. خلاصه آن‌كه كليت انديشه‌ي نيچه، رشته‌ي وحدت‌بخش تراوش‌هاي پايان‌ناپذير ذهن او و زبده و لب تفكر او فراچنگ‌آمدني نيست. در عين حال به قول ياسپرس، هركس هرچه بخواهد، از نوشته‌هاي او مي‌تواند به چنگ آورد. محافظه‌كاران، انقلابيون، سوسياليست‌ها،‌ صلح‌طلبان انسان‌دوست، جنگ‌ستايان نازي، ملحدان، خداپرستان هر يك مي‌توانند انديشه‌هاي خود را از زبان نيچه بشنوند. مجادله‌انگيزي نيچه تاحدي به همين امر برمي‌گردد.

او مفسران خود را نوميد مي‌كند و در عين حال به تفسيرهاي كثير و ناهمگون مجال بروز مي‌دهد. اما اين فقط يك وجه قضيه است. نيچه مجادله‌انگيز است؛ چون خودش نيز فيلسوف جدال است. فلسفه‌ي او صرفا دنباله، اصلاح و تكميل فلسفه‌ي قبلي نيست؛ بلكه نقد بنيان‌كن و پرده‌برانداز تمام تاريخ متافيزيك است. از همين رو فلسفه‌ي نيچه نه فقط كهنه و مندرس نمي‌شود؛ بل هر دم از نو تازه مي‌شود؛ چه براي انديشمندان مدرن، چه براي متفكران پست‌مدرن، و پيداست كه در پيشروند اين تجديدها اين فلسفه هر دم جدلي تازه به پا مي‌كند.

ايسنا: همان‌طور كه داريوش شوري در مقاله‌ي «نيچه، زرتشت، ايران» به علاقه‌ي نيچه به ايران ادعان مي‌كند، دلايل اين ارتباط را در چه مي‌بينيد؟

سياوش جمادي: من اصل مطلب را چندان جدي نمي‌دانم. نيچه نيز مثل گوته، دانته و ميلتون تصوري از شرق و به طور خاص ايران داشته، كه تصوري دورادور بوده و با رنگ‌ها و نقش و نگارهاي غربي برجسته شده است. شناخت نيچه از ايران احتمالا از رهگذر آثار شرق‌شناسان بوده ست. شرق‌شناسي ساخته‌ي غربي‌هاست. همان‌طور كه مرحوم ادوارد سعيد نشان داده است، شرق بويژه در آثار ادبي غرب براي غربي‌ها نقش يك ديگري متعارض را داشته كه با مصالح غربي برساخته شده است. نيچه معاصر با دوره‌اي از تاريخ ايران است كه اسلام و به طور خاص تشيع دين غالب است و آيين زرتشت، دين اقليت. اگر مقصود، علاقه‌ي نيچه به ايران مسلمان است، پس اين ايران، نه ايران واقعي، بلكه تصوري از ايران بوده، كه در حافظ ، خيام،‌ مينياتور، دين حضرت محمد (ص) و به اصلاح غربي‌شده، محمديسم و فرش ايراني و مانند اين‌ها مصور مي‌شود. نيچه به حضرت محمد (ص) در «اراده به سوي قدرت» اشاراتي دارد كمابيش مثبت؛ مثلا مي‌گويد اسلام ديني مردانه است و نازك‌دلي و دروغ‌زني مسيحيت را ندارد. (بند 145) يا اين جمله كه «بهشت در سايه‌ي شمشيرها جاي دارد» به مذاقش خوش مي‌آيد (بند 952).

علاقه‌ي نيچه به حافظ ، علاقه به حافظ گوته است؛ حافظي كه از جنس ديونيزوس و فراخواننده به شور و مستي و شادي است. زرتشت هم براي نيچه نامي است نماينده‌ي تندرستي، شادي، بازگشت جاودانه‌ي همان و سرود آفتابي زندگي. اين زرتشت، زرتشت اوستا، زرتشت ايراني نيست. نيچه در «اينك انسان»، چنين تصويري را از زرتشت عرضه مي‌كند. اين زرتشت، پيامبر اخلاق نيست؛ اما دورادور مثلا به لحاظ دعوت به راستي، شباهتي به زرتشت دارد. حالا فرض مي‌گيريم كه نيچه علاقه‌اي به چنين تصوير كژ و مژي از ايران باستان يا ايران بعد از اسلام داشته است. اين به چه درد ما مي‌خورد؟ ما كه نمي‌خواهيم خود را فريب دهيم. نيچه متفكري است متعلق به متافيزيك غرب. آن‌چه اهميت دارد، تفكر او در متن تاريخ تفكر غرب است.

ايسنا: دلايل رويكرد به مطالعه و مطرح بودن آثار نيچه در ايران از نگاه شما چيست؟

سياوش جمادي: من در اين‌باره تحقيق نكرده‌ام. شايد يك دليلش همين نام «زرتشت» باشد. شايد زبان شاعرانه و شورانگيز نيچه دليلش باشد. شايد مترجمان در اين رويكرد سهم داشته‌اند. از اين‌ها كه بگذريم، مضمون آثار نيچه چندان پيچيده نيست. براي تماس با نيچه چندان به دانش فلسفي گسترده نيازي نيست. نيچه در همه‌جاي دنيا از اقبال زيادي برخوردار است و فقط شامل ايران نمي‌شود. كتاب‌هاي نيچه را از هر كجا كه باز كني، مي‌تواني بخواني و از ظن خود مطلب را بفهمي. گزين‌گويه‌هاي نيچه و زبان شاعرانه‌ي آن مي‌تواند در ايران پسند خاطر مردمي شود، كه تعلق خاصي به سخنان كوتاه و نغز دارند. نوعي وجد عارفانه از كلام نيچه احساس مي‌شود. در آثار او كم‌تر نشاني از اصلاحات كلاسيك و تخصصي فلسفه و برهان‌آوري پيچيده و پازل‌گونه‌اي مي‌بينيم كه خواندن آثاري چون اخلاق اسپينوزا، و رساله‌ي منطقي – فلسفي ويتگنشتاين را دشوار مي‌كند.

كلام نيچه جذاب و افسون‌كننده است و ترجمه‌ي آقاي آشوري در انتقال وجه بلاغي زبان نيچه حق مطلب را ادا كرده است و تأثير ترجمه‌ي خوب هم در اين‌باره شايد بي‌اثر نباشد.

ايسنا: قاطعيت و روح مردسالارانه‌ي انديشه‌هاي نيچه چگونه است؟ اين‌طور كه گفته مي‌شود، آيا نوعي لحن مستبدانه در بيان نيچه نيست و اگر هست، اين امر در رويكرد به او چه تأثيري دارد؟

سياوش جمادي: نمي‌دانم. ممكن است. در واقع سخت است از جانب خوانندگان نيچه سخن گفت. هركس ممكن است به جهتي خاص خودش، جذب نوشته‌ي نيچه شده باشد. اما خب. وقتي كه اين جاذبه در ميان اهل كتاب و مطالعه كمابيش همگاني شود، ما هم به دنبال خصلت‌هاي قومي و عام مي‌گرديم. در هر حال نيچه مضامين فلسفي را به زباني بيان مي‌كند كه براي ايراني‌ها غريب و نامأنوس نيست. اين‌كه تا چه ژرفايي به فلسفه‌ورزي نيچه توجه مي‌شود، قابل تشخيص نيست.

هنوز بعضي تصور مي‌كنند كه انتقاد نيچه از دموكراسي مساوي با اقتداي او به يك مرجعيت مطلق است و اين همان تفسير نازي‌هاست كه فرانسوي‌ها حتا بيش از آلماني‌ها براي زدودن آن تلاش كرده‌اند. نيچه دموكراسي را دنباله‌ي مرجعيت مطلقه‌ي مسيحي مي‌داند. در نزد او، هيچ‌چيز به اندازه‌ي افلاطونيسم و مسيحيت، زندگي اروپايي را فاسد و منحط نكرده و به نيست‌انگاري دامن نزده است. نيچه دموكراسي را همچون ديكتاتوري ميانمايگان بر آزاده‌جانان مي‌انگاشت و آزاده‌جاني يعني هيچ‌چيز حتا خود را مطلق نگرفتن. به صرف اين‌كه نيچه چنين و چنان گفته است،‌ گفته‌ي او معتبر نمي‌شود. اعتبار گفته‌ به دهان گوينده نيست؛ بلكه بايد از درون خود گفته سرچشمه گيرد.

ايسنا: همچنان كه خود نيچه براي يكي از آثارش عنوان «تأملات نابهنگام» را انتخاب كرده، اين نگاه كه او را فيلسوفي ضدسيستم مي‌دانند، تا چه اندازه به تفكرات نيچه نزديك است؟

سياوش جمادي: نيچه نه تنها سيستم به مفهوم يك هيأت تأليفي از گزاره‌هايي كه آينه‌ي حقيقت باشند، ساخته است؛ بلكه بنا به نظريه‌ي پرسپكتيويسم خود، همه‌ي حقيقت‌هاي مطلق فراتاريخي و فراانساني را مجعول مي‌داند و اصلا حقيقت‌خواهي بانيان اين سيستم‌ها را دروغ بزرگي مي‌داند كه انگيخته‌ي صورت رياكارانه‌ي خواست قدرت بوده است. به نزد نيچه، ما همواره جهان را از منظر چشم خود تفسير مي‌كنيم و آن را برحسب اين منظر مي‌سازيم. انسان قادر نيست به كليت و حقيقتي كه بر او احاطه دارد، محيط شود؛ از همين رو به كانت حمله مي‌كند و او را هماوردي قوي براي خود مي‌داند؛ چون كانت در نقد اول خود كمابيش همين حرف را مي‌زند. كانت فاهمه و حس را محدود مي‌داند و عاجز از فهم چيزهايي چون شيء في‌نفسه، خدا، جهان از حيث كلي، نفس از حيث كلي است. نيچه از دست او عصباني مي‌شود؛ چون كانت در نقد دوم خود چيزي را كه از در رانده، از پنجره وارد مي‌كند. نيچه كانت را ابله و فلسفه‌اش را فلسفه‌ي سوراخ دعا يا Hinterturenphilosophie مي‌خواند و اين برمي‌گردد به اصرار كانت بر پايه‌ريزي سيستماتيك فلسفه‌اي كه سرانجام هيچ چيزي را نفي نمي‌كند. نيچه نمي‌تواند باني سيستم باشد؛ زيرا بيش از آن‌كه بسازد، ويران مي‌كند.

ايسنا: در اشاره‌اي به سرفصل‌هايي از تفكر نيچه، به چه مواردي مي‌رسيم؟

سياوش جمادي: فلسفه‌ي نيچه را جزو فلسفه‌هاي اصالت حيات شمرده‌اند. با دركي كه او از حيات جسمي و روحي دارد، رانش‌ها و انگيزش‌هاي رفتارهاي انساني بويژه در جهان فيلسوفان را ژرف‌كاوي مي‌كند. او به نيروهاي تاريك و شرورانه‌ي انسان ره مي‌يابد و از همين رو به داستايوسكي علاقه پيدا مي‌كند.

آن‌چه به نزد نيچه انگيزه‌ي همه‌ي انگيزه‌هاست، اراده است؛ اما نه اراده‌ي كور و فراگيري كه باعث شوربختي باشد؛ بلكه اراده به سوي قدرت و افزايش نيرو. نيچه به حقيقت ثابت و بيرون از دايره‌ي كون و فساد قائل نيست. همه‌چيز در حال گذار، شدن و صيرورت است. تنها حقيقتي كه زرتشت شادمانه خود را به آن مي‌سپرد، نوعي بازگشت جاودانه‌ي امر يكسان است. اين مايه‌ي اميد و زندگي است.

اراده به سوي قدرت، صيرورت و بازگشت جاودانه، سه مضمون اساسي فلسفه‌ي نيچه است. مفسران هر يك با تأكيد بر يكي از اين مضمون‌ها نيچه را تفسير كرده‌اند. كارل لويت - يكي از نخستين مفسران نيچه - بازگشت جاودانه را زبده‌ي فلسفه‌ي نيچه مي‌داند. ياسپرس و هايدگر كوشيده‌اند تا با توجه به همه‌ي اين مضامين به نوعي هم‌داستاني با نيچه برسند. اين سه مفسر هر يك به طريقي مي‌كوشند نيچه را از دست مفسران نازي نجات دهند.

ژيل دولوز در فرانسه نيچه را برحسب نگاهش به سوژه و دشمني‌اش با كانت، تفسير مي‌كند. تفسير دولوز تفسير دوران‌سازي است كه احتمالا نيچه را چون خط دهنده‌اي براي تفكرات پست‌مدرن ليوتار، دريدا و فوكو - معرفي مي‌كند. حقيقت آن است كه پاسخ به سؤال شما در يك مصاحبه ممكن نيست و چيزهايي هم كه گفتم، در دست سودن به قشر تفكر نيچه است.

مضمون ديگري كه درباره‌ي آن زياد بحث شده، «ابرانسان» است. زرتشت چندين‌بار خود را آموزنده‌ي بازگشت جاودانه و آمادگي ابرانسان معرفي مي‌كند. ابرانسان كسي است كه از انسان تاكنوني فرامي‌گذرد. اين فراگذر تا آن‌جا كه من مي‌دانم، مفهومي زيست‌شناختي و دارويني ندارد. البته مباحثي درباره‌ي پرورش نژاد در «اراده به سوي قدرت» آمده است؛ اما مي‌دانيد كه اين كتاب كه مشتمل بر دو بخش و 1067 پاره‌گفتار است، چيزي نيست كه نيچه خودش در زمان حياتش منتشر كرده باشد. بعد از مرگ نيچه و تاحدي در ده سال آخر عمر كه نيچه دچار فروپاشي مغزي بوده است، خواهر او، اليزابت فودستر نيچه، اختيار و توليت آثار چاپ‌نشده و يادداشت‌هاي نيچه را به دست مي‌گيرد. اليزابت كه نيچه‌ بارها نفرت خود را از او مكتوب كرده، زني است جداً نفرت‌انگيز، ضد يهود و به‌شدت نژادپرست، كه با مردي از خودش نژادپرست‌تر از آمريكاي لاتين ازدواج مي‌كند. در زمان نازي‌ها، اليزابت متولي آرشيو نيچه است. او با هيتلر و موسوليني چاي و قهوه مي‌خورد و عصاي نيچه را به رسم يادگار به آدولف هيتلر مي‌دهد. ضمن آن‌كه به پيشوا اطمينان مي‌دهد كه تمام اعضاي آرشيو نيچه از نازي‌هاي دوآتشه‌اند. برخي از نيچه‌شناسان پافشارانه معتقدند كه بخش عمده‌اي از «اراده به سوي قدرت» جعلي است. ما هم كه از دور دستي بر آتش داريم، مي‌توانيم ببينيم كه اين كتاب برخلاف آثاري چون «سپيده‌دم» و «دانش شادمانه» چقدر بي‌روح، شلخته و بي‌بهره از سبك زيباي نيچه است. مي‌گويند اليزابت بخش عمده‌اي از يادداشت‌هاي نيچه را كه در دفاع از يهودي‌هاست، نابود كرده است.

آن‌چه مسلم است، همكاري جدي اليزابت با ايدئولوگ‌هاي نازي‌اي چون ريشارد اولر (Richard Oehler) و آلفرد بويملر (Alfred Baumler) است. در اين همكاري، چه بر سر آثار بعد از مرگ نيچه آمده، فقط خدا عالم است. يكي از تفسيرهاي مهم نيچه كه بخشي از اهميت آن مربوط به زمينه و زمانه‌ي انتشار آن است، كتابي است كه كارل ياسپرس نوشته است. عنوان كتاب هست «نيچه: درآمدي بر فهم فلسفه‌ورزي او». البته چون خودم اين كتاب را به فارسي ترجمه كرده‌ام،‌ به اين كتاب اشاره نمي‌كنم. اين كتاب در همان عنوانش جانمايه‌ي انديشه‌ي نيچه را، نه در يك فلسفه با مضامين قطعي، بلكه در نفس فلسفه‌ورزي، مي‌داند. ياسپرس در مقابل مفسراني كه نيچه را متافيزيسين اقتدارگرايي مي‌دانند، موضع‌گيري مي‌كند. او فلسفه‌ي نيچه را فلسفه‌ورزي مستمر، نقض، نقد و نفي مستمر خود مي‌داند. او نيچه را دشمن تمام مرجعيت‌هاي مطلق قدرت معرفي مي‌كند. اين دو مضمون يعني قدرت و نفي دايم خود از ديدگاه اين مفسر، از اساسي‌ترين جانمايه‌هاي فكر نيچه است.

اگر باز هم در لايه‌ي ژرف‌تر به‌دنبال سرفصل‌هاي فلسفه‌ي نيچه بگرديم، شايد دريابيم كه اساساً اين تفكري كه پاره‌نويسي و گزين‌گويه‌نويسي را فرم بياني خود مي‌كند، خود در برابر تلاش ما مقاومت مي‌كند و نمي‌گذارد آن را در چند سرفصل يا مقوله بگنجانيم. اين تفكر به آساني به اثبات و گزاره‌هاي ايجابي تن نمي‌دهد. ابرانسان كسي است كه از انسان تاكنوني فرامي‌گذرد؛ انسان تاكنوني يعني تفكر متافيزيكي تاكنوني كه به نزد نيچه سرشته با روح كين است؛ بنابراين ابرانسان متافيزيك تاكنوني را نفي مي‌كند؛ بي آن‌كه تعيين كند كه از پس اين رهايي چه چيزي وضع و تثبيت مي‌شود. قدرت از منظر نيچه چيزي نيست كه ما به توصيه و اندرز او بايد به دست آوريم. قدرت يك ايده‌آل و هدف اخلاقي يا نااخلاقي نيست. اراده به سوي قدرت بدواً خواهش و اراده‌اي است كه شوپنهاور و شلينگ نيز آن را موجود برين و سرچشمه‌ي هستي موجودات ديگر دانسته‌اند.

قدرت چيزي است كه نامش را به غلط ، اخلاق، شفقت و زهد مسيحي، و حقيقت نهاده‌اند. دوهزار سال تاريخ متافيزيك، نيست را هست گرفته است. در اين‌جاست كه نيست‌انگاري يكي ديگر از مضمون‌هاي انديشه‌ي نيچه مي‌شود. فراگذر از انسان تاكنوني يعني اين‌كه انسان آني مي‌شود كه هست. اين فراگذر يعني پرده‌براندازي از دروغي دوهزارساله.

شايد يك دليل علاقه‌ي نيچه به زرتشت، اهميت راستي به نزد اين پيامبر باشد. نيچه‌ي لاپوشاني‌هايي كه خود، آن‌ها را به لاك تعبير مي‌كند، افشا مي‌كند. به قول ياسپرس، نيچه روان‌شناس پرده‌براندازي است كه بيماران او، فيلسوفان بزرگ و نام‌دار تاريخ هستند. به باور نيچه، مسيحيت از افلاطون آغاز مي‌شود؛ نه از شخص مسيح [ع]. مسيحيت جهاني وارونه و وارونه‌بيني و سراپا رياست. در همين جا اجازه دهيد دريافتي شخصي را اضافه كنم. فرض كنيد زاهد يا اهل حقيقتي وجود داشته باشد كه به راستي از كينه، از انگيزه‌هاي قدرت‌خواهي و كلاً از سائقه‌هاي نفساني و از آن كلي‌تر از منٍ خود رسته باشد و به قول ابن ‌سينا نفس معلق‌شده باشد. فرض كنيد كه چيزي چون من بي‌من ممكن باشد. فرض كنيد كه كسي به راستي از خود گذشته و در عشق به همسايه و ديگران‌ يا خدا محو شده باشد. نيچه نه فقط چنين كسي را خوار نمي‌دارد؛ بل ابرانسان خود او كسي است كه از كين رسته است. حرف نيچه آن است كه مدعيان اين بي‌مني در تمام تاريخ متافيزيك و مسيحيت دروغ گفته‌ا‌ند. همه‌ي اين‌ها نقابي بوده كه ناتواني آن‌ها از دستيافت به قدرت خالص را پوشانده است. نيچه متفكري ناآرام و بلكه ناآرام متفكر است. حساسيت به دروغ‌هايي كه قرن‌ها حقيقت پنداشته شده، در وجود او لحظه‌اي فروكش نمي‌كند. شم تيز او در بوكشيدن هر آن‌چه نقاب به چهره مي‌زند، ژرف‌مايه‌ي نبوغ اوست. او به اهل زمانه و آن‌چه به نزد معاصرانش مقدس گرفته مي‌شد، باج نمي‌دهد. او به دلخواه همگان و افكار عمومي زمان سخن نمي‌گويد و از همين‌رو در زمان حياتش چندان با اقبال مواجه نمي‌شود. بلكه روز به‌روز تنهاتر مي‌شود. حتا برخي از مفسران جنون او را برخاسته از كشش و خواهش عميقاً دروني‌شده‌ي كسي مي‌دانند كه به هيچ وجه ميان معاصرانش گوشي براي شنود كلامش نمي‌يابد.

آخرين و شايد گوياترين اثر او يعني «Ecce Homo» يا «آنك انسان» رنگ وصيت‌نامه دارد. در اين اثر مي‌نويسد كه مفهوم بنيادين داستان زرتشت، بازگشت جاودانه است و براي درك شخصيت زرتشت، خواننده را به قطعه‌ي پاياني «دانش شادمانه» ارجاع مي‌دهد. لحن «آنك انسان» چنان است كه خواننده‌ي خوگرفته به اخلاق رياكارانه آن را برمي‌تابد و امر مشتبه مي‌شود كه نويسنده دچار خود بزرگ‌بيني مفرط شده است. مثلا عنوان يك فصل مي‌شود: «چرا من تا به اين حد فرزانه‌ام؟» عنوان فصل ديگر: «چرا من چنين كتاب‌هاي خوبي مي‌نويسم؟» امروزه بيش از زمان نيچه اين عناوين وازننده مي‌نمايند. ما مي‌گوييم اين چيزها را بايد خوانندگان، ديگران و دست آخر همگان قضاوت كنند. اما همين گفته از بدفهمي نيچه ناشي مي‌شود.

نيچه پاي‌بند رياي اخلاقي نيست. از فرط تكبر، خود را فروتن نشان نمي‌دهد. او مثل نويسنده‌اي رفتار نمي‌كند كه در دل، كتاب خودش را شاهكار مي‌داند؛ اما در برابر ديگران آن را خزعبلات مي‌خواند. نيچه با خود و با خواننده در حد خطرناك و وحشتناكي جدي است و از همين رو پرده از هر آن‌چه تاكنون جدي تلقي شده است، برمي‌دارد و ما را به نوعي رقص فيلسوفانه كه بندهاي دروغ‌هاي جدي‌شده را برمي‌گسلد، فرامي‌خواند. نيچه فيلسوفي بت‌شكن است. بحث‌هايي كه او مي‌شكند، امروز كم‌تر از زمان نيچه پرستش نمي‌شوند و از همين‌رو نيچه كهنه نمي‌شود. او مي‌گويد انسان تاكنوني درازترين عمر را دارد، و مادام كه اين عمر ادامه دارد،‌ نهيب‌هاي نيچه هر دم از نو در كسي يا در جايي تفكري تازه برمي‌انگيزد.

ايسنا: تأثير آرا و تفكرات نيچه بر انديشمندان پس از خود را چگونه تبيين مي‌كنيد؟

سياوش جمادي: از يك منظر تأثير نيچه بر متفكران قرن بيستم، ادامه‌ي جهش‌ها و جنبش‌هاي قرون نوزدهم است. در اين قرن در عالم انديشه و هنر غول‌هايي ظهور مي‌كنند، همچون كارل ماركس، تولستوي، داستايوفسكي و كي‌يركگور، كه كم‌بيش همه‌ي آن‌ها پس از خود تأثيري دامنه‌دار داشته‌اند. در اين قرن كه مدرنيته تا حدي آزموده شده، كم‌كم عوارض ناگوار آن از حيث اخلاق، گسست از ايمان، بي‌عدالتي در بازار كار، عجز قانون در برابر نيروهاي شرارت‌بار و عقل‌ستيز، بحران‌هاي روحي در جامعه‌ي بورژوايي، مسأله‌ي يهود و وضعيت جامعه‌ي يهودي در دولت‌هاي ملي غيرذالك انديشمندان، هنرمندان و نويسندگان را به نوعي بازنگري انتقادي در وضعيت بحراني حاصل از نظم جديد برمي‌انگيزد. مي‌دانيد كه تفكر جدي و تأثيرگذار صرفا نمي‌تواند از درون كتابخانه‌ها آغاز شود. برعكس نوعي گزند و آسيب يا بگوييد بيماري كه در وضعيت موجود روي مي‌دهد، متفكر را به سوي كتابخانه‌ها سوق مي‌دهد. زندگي كارل ماركس و سال‌هاي درازي كه در جايي هميشگي در كتابخانه‌ي بريتيش ميوزيوم غرق خواندن و نوشتن بود، در عين واقعي بودن به صورت نماديني اين ماجراي تفكر را نشان مي‌دهد. مي‌توان به همين منوال درباره‌ي قطع تعلق عاشقانه‌ي كي‌يركگور به رژين يا محكوميت داستايوفسكي به زندان سيبري اشاره كرد. گشت تفكر كتابخانه‌يي و مفهوم‌پرداز به تفكري كه به خود زندگي، عمل و انقلاب رومي‌كند، نشانه‌ي مشترك اين متفكران است.

تأثير نيچه بر متفكران پس از خود را آندره مالرو با تأثير ماركس قياس مي‌كند. مالرو مي‌گويد: «تفكر اروپايي در پايان قرن بيستم، يا نيچه‌يي خواهد بود يا ماركسي.»

تأثير وي بر ژرژ باتاي، ژيل دولوز، ژاك دريدا، ميشل فوكو و نسل اول مكتب فرانكفورت، بيش از آن‌كه از جهت قلمبه‌گويي‌هاي او درباره‌ي ابرانسان و انسان‌هاي والاتر باشد، از لحاظ جنبه‌ي نفي‌كننده و سلبي فلسفه‌ي اوست.

همچنين تفسيرانگيزي بارقه‌هاي فكري نيچه بويژه در آلمان باعث خوانش‌هاي گونه‌گون و بعضاً متناقضي مي‌شود؛ از تفسير رسمي نازي‌ها گرفته تا تفسير نيچه در متن فلسفه‌ي اگزيستانس ياسپرس و هستي‌شناسي هايدگر. در فرآيند اين تفسيرها مسائلي كشف و مطرح مي‌شوند كه ديگر به قرن نوزدهم منحصر نمي‌شوند.

در فاصله‌ي سال‌هاي 1914 (آغاز جنگ جهاني اول) و سال 1933 (آغاز رايش هيتلري) نيچه به فيلسوفي پرخواننده و معروف تبديل مي‌شود. والتر بنيامين در سال 1914 متأثر از «در باب آينده‌ي مؤسسات آموزشي ما» مقاله‌ي «زندگي دانشجويان» را مي‌نويسد. در اين برهه‌ي زماني نويسندگاني از قبيل كارل سپتلر - خالق «ايماگو» هرمان هسه - خالق «گرگ بيابان» و «سيدرتا»گرهارد هوپتمان و هاينريش مان - نقاشان اكسپرسپونيست -، نقد ارزش‌ها، نيست‌انگاري و نگاه منفي نيچه به ميانمايگي را در هنر خود مجسم و مصور مي‌كنند.

در آلمان، اسوالد اشپنگلر متأثر از نيچه، كتاب «هبوط مغرب‌زمين» را درباره‌ي هزاره‌هاي تاريخي و فرآيند انحطاط آن‌ها مي‌نويسد. توين‌ بي متأثر از همين كتاب، «تاريخ تمدن»اش را مي‌نويسد. گئورگه - شاعر معروف آلماني - حال و هواي ديونيزوسي شعرهايش را مديون نيچه است. برترام - شاگرد گئورگه و دوست توماس مان - تحقيقاتي درباره‌ي نمادهاي آثار نيچه مي‌كند. اصلاً جريان گسترده‌ي فلسفه‌ي اصالت حيات در آلمان با نمايندگاني چون لودويك كلاگس