| |
|
|
|
مولوی |
| |
|

دکتر
معصومى |
مولوي
در ششم رَبيع الاوّل سال 604هجري قمري (30 سپتامبر 1207ميلادي) در
بلخ به دنياآمد. پدرش, بهاءولد, مشهور به «سلطان العلما» عارف و
سخنور بلندآوازهيي
بود و در شهر بلخ و شهرهاي پيرامون آن مريدان بسيار داشت. در آن
زمان خراسان و ماوراءالنّهر
(= سرزميني در شمال رود جيحون, شامل شهرهاي بخارا, سمرقند, بلخ و
تِرمَذ و...) ميدان تاخت و تاز و كشتار و چپاولِ سپاهيان سلطان
محمّد, پادشاه «مستبدّ و وحشيخوي
و عشرتجويِ»
خوارزمشاه بود كه با خودكامگي حكم ميراند
و هركه را كه زبان به انتقاد ميگشود,
ميكشت.
مَجدالدّين بغدادي (منسوب به بغدادك خوارزم), صوفي محبوب خوارزم و
از مريدان و ياران شيخ نجمالدين
كُبري, از شمار آنها بود.
سلطان
محمّد از بهاءولد, پدر جلالالدّين
محمّد, نيز كه از او «انتقادهاي گزنده» ميكرد,
ناخوشنود بود. «لحن عتابآلود
و آميخته به اعتراض و انتقاد بهاءولد نسبت به خوارزمشاه, از حوصلة
تحمّل يك پادشاه مستبدّ و پرقدرت عصر خارج بود». نزديكان سلطان نيز
بهاءولد را كه مريدان بسيار داشت, تهديدي براي فرمانروايي شاه
خوارزم جلوه ميدادند
(پلّه پلّه تا ملاقات خدا, دكتر عبدالحسين زرّينكوب,
تهران, 1370, ص45).
سفر بيبازگشت
در آن
سالها, احتمال يورش قوم وحشي و ويرانگر مغول به ماوراءالنّهر و
خوارزم و خراسان نيز بسيار قوي بود و مردم آن سامان را بسيار نگران
كرده بود. تنگناها و آزار و فشارهاي سلطان محمّد خوارزمشاه و
فقيهان مخالف بهاءولد, از جمله, امام فخر رازي, فقيه شافعي مشهور
آن دوره كه شاه خوارزم به او ارادت بسيار داشت, و احتمال هجوم
نزديك قوم مغول, بهاءولد را ناچاركرد زادبوم آبايي را بدرود گويد
و با تمام خانواده, به جز دختربزرگش ـ كه شوهر و بچه داشت و
نتوانست پدر را همراهي كند ـ از قلمرو شاه خوارزم به قصد حج بيرون
برود. جلالالدّين
محمد, پسر نوجوان بهاءولد, به ناچار, ياران دوران كودكي, شهرها و
محلهها
و عزيزاني كه به آنها دلبسته بود , رها كرد و راهيِ دياري شد كه
هيچ آشنايي در آن نداشت. اين كوچ اجباري, جلالالدّين
را از سرزمين آشناي بلخ و شهرهاي دور و نزديك آن, كه وي به همراه
پدرش, بارها, در آنها اقامت گزيده بود, دور و دورتر كرد, امّا, ياد
و يادگارهاي دوران كودكي را, هرگز از خاطرش پاك نكرد؛ «ياد بلخِ
بامي و كودكان محلّهاش,
ياد تِرمَذ و قصههاي
مربوط به دلقك و سيداجل آن, ياد سمرقند و محلة غاتفَرش» و ياد
روزهاي پروحشت محاصرة سمرقند و كشتار و ويرانگريهاي عثمان خان,
داماد سلطان محمد خوارزمشاه در سال 609هـ و «دغدغه و اضطراب دخترك
همسايه كه به زاري از خدا ميخواست
تا او را از تجاوز خوارزميان وحشي در امان دارد».
اين
رنج غربت و دوري, تا پايان عمر او را رها نكرد؛ او, همواره, همچون
نييي
بود كه او را از نيِستان بريدهاند
و او براي پيوستنِ دوباره به اصل خود و آب و خاكي كه در آن ريشه
تنيده بود, قرار و آرام ندارد:
بشنو اين ني چون حكايت ميكند
از جداييها شكايت ميكند
كز نيِستان تا مرا بُبريدهاند
از نَفيرم مرد و زن ناليدهاند
سينه خواهم شَرحه شَرحه از فِراق
تا بگويم شرحِ دردِ اشتياق
در
اين سفر, بسياري از مريدان بهاءولد نيز با او همراه و همقافله
بودند. آنها او را «سلطان واقعي عصر و اولوالاَمر ميشمردند
و به او بسيار ارادت داشتند». بيوة خواجه شرفالدّين
سمرقندي, كه زني «فاضله» بود, با دخترش گوهرخاتون (كه بعدها به
همسري جلالالدّين
درآمد) نيز همراه آنها بود. او «مريده» بهاء ولد بود و بهاءولد به
او ارادتي به سزا داشت و او را «ولية كامله» ميخواند.
سفري
آغازشده بود كه اميد بازگشتي در آن نبود؛ سفري به سوي غرب براي
هرچه دورترشدن از قلمروِ حكومت خودكامة سلطان محمد خوارزمشاه و
درامان ماندن از يورش مغولاني كه در ويرانگري و كشتار بلندآوازه
بودند.
در
نيشابور بود كه بهاءولد با عطّار, شاعر و عارف سوختهجانِ
نيشابوري, كه همسال او بود, ديدار كرد. در اين ديدار عطّار دربارة
جلالالدين,
به
بهاءولد
گفت: «اين كودك نورسيده, به زودي, آتش در سوختگان عالم خواهد زد» و
نسخهيي
از مثنوي «اسرارنامه» را, كه از يادگارهاي دوران جوانيش بود, به
جلالالدّين
داد.
«اسرارنامه» در تمام راه طولاني و
ملالآور
از نيشابور به ري و همدان و بغداد, مونس جلالالدّين
بود. مربّي و «لالا»يش «سيدبرهان» كه در بلخ مانده بود, او را با
«الهينامه»
سنايي آشناكرده بود كه اثري بود همانند اسرارنامه عطار. جلال
الدّين در اين راه طولاني, ساعتها به نغمة نيِ «قَوّالِ» كاروان و
نواي خوشِ شعرهايي كه ساربانان قافله ميخواندند
و به آن «حُدي» ميگفتند,
گوش فراميداد
و اين نواهاي سوزناك و خوش در بندبندِ جان او ريشه ميدوانيد.
هنوز
از نيشابور چندان دور نشده بودند كه خبر دهشتآور
يورش مغولها به ماوراءالنهر, كاروانيان را به شدت متاٌثّر و آزردهخاطر
كرد. ياد عزيزاني كه ديگر هرگز آنها را نخواهند ديد, دلها را در
ماتمي سنگين فروبرده بود. مغولها, اندكي بعد, در سال 618هـ به بلخ
يورش بردند.با اين كه مردم اين شهر دربرابرشان مقاومتي نكردند و از
همان ابتداي ورود سپاهيان مغول, سر به فرمانبري فرودآوردند و
«انواع تُحفه و پيشكش تقديم كردند», چنگيزخان مغول فرمان داد «از
كوچك تا بزرگ, پير و جوان, همه, را ... بنا بر رسم مغول, به
گروههاي صد و هزار تقسيم كردند و از دم تيغ گذراندند. از تر و خشك
اثر نگذاشتند... پس از كشتار مردم, آتش به باغها زدند. ديوارها و
برجها, قلعه ها و كاخها را با خاك يكسان كردند» (تاريخ جهانگشا,
عطاملك جويني, تحرير نوين توسط دكتر منصور ثروت, چاپ اميركبير,
تهران, 1378, ص109).
در
بهار همان سال, آنها نيشابور را, پس از كشتار وحشيانة مردمش, با
خاك يكسان كردند. در اين كشتار عطّار نيشابوري نيز جان باخت. اين
دو واقعه يكسال پس از ورود كاروان بهاءولد به بغداد رخ داد.
در
سال 617, قافلة بهاءولد و همراهان به بغداد رسيد. در اين زمان جلالالدّين
13ساله بود. در آن سال شمار مسافران حج كه از بيم جان از خراسان و
ماوراءالنهر دل بركنده بودند, بسيار بود. از اين رو, يافتن جايي
براي بارافكندن دشوار بود. بهاءولد و همراهانش, به پايمرديِ شهابالدّين
عُمَر سُهروَردي, «شيخ الشّيوخِ دارالخلافة بغداد»,كه با بهاءولد
پيشينة آشنايي داشت, در مدرسهيي
بار اقامت افكندند.
چند
سال پيش خليفة عباسي, النّاصر لِدين الله (وفات 622هـ), سهروردي را
به سفارت نزد سلطان محمّد خوارزمشاه به خوارزم فرستاده و بهاءولد
در آن زمان با او آشنا شده بود و نسبت به او«به نحو بيسابقهيي
دوستي و بزرگذاشتِ خاضِعانه اظهار ميكرد
و از علاقهيي
كه شيخ در حق او اظهار ميكرد,
بهطرز
بيمانندي
سپاس و خرسندي نشان ميداد...
سهروردي با بهاءولد به زبان فارسي سخن ميگفت.
او اهل [سهرورد] زنجان بود و شعر به فارسي ميسرود»
(پله به پله تا ملاقات خدا, ص 53).
اقامت در بغداد كوتاه بود. بهاءولد در همان اقامت كوتاه, به
خواهش سهروردي براي فارسيزبانان
آن شهر
مجلس وَعظ داير كرد كه بسيار مورد توجه آنها قرار گرفت. سهروردي,
همچنين,
به بهاءولد پيشنهاد كرد براي وعظ به شهرهاي «بلاد روم شرقي» (تركيه
كنوني), كه فارسي زبان بودند, برود. در آن زمان علاءالدين كيقباد
(از 617تا 634هـ) از سلجوقيان روم در آن سرزمين حكومت ميكرد
و به سهروردي كه از سوي خليفه به سفارت نزد او رفته بود, حُرمت
بسيار نهاده بود.
بهاءولد پذيرفت و با خاندان خود, پس از ترك بغداد, ابتدا براي
زيارت به مكه رفت و از آن جا رهسپار شام (سوريه) شد و از آنجا,
بارها, براي وعظ به شهرهاي روم شرقي (مَلَطيه و لارنده و آقشهر
و...) رفت و مورد استقبال بسيار قرار گرفت.
ديارِ
روم
بهاءولد در شهر لارنده (قرامان كنوني در تركيه) اقامتش طولانيتر
شد و مريدانش در اين شهر بسيار شدند و حاكم شهر, كه تابع علاءالدين
كيقباد بود, براي او مدرسهيي
ساخت و واعظ و مدرّس و مفتي پير خراساني در آن شهر مجالس درس و وعظ
دايركرد. لارنده شهر بسيار دلگشايي بود و آب و هوايي خوش داشت و
آثار زيبايي از دوران سلطة امپراتوري روم شرقي (بيزانس) و حتي از
دورة يونانيان باستان در آن شهر وجود داشت.
جلال
الدين تا سال 622هـ ( 18سالگي) در فقه و تفسير قرآن و سرگذشت
پيامبران و شعر و ادب فارسي و عربي مهارت بسيار يافت. در آن سال,
به اصرار مريدان پدرش و تشويق خود او, در «آقشهر»
مجلس وعظ برپاكرد كه با استقبال بسيار مردم شهر روبه رو شد. كتاب
«مجالس سَبعه», حاصل وعظهاي اين دورة جلالالدّين
است. مريدان بهاءولد به جلالالدّين
«مولاناي جوان» ميگفتند
و او شرمنده ميشد.
در همين سال (622هـ) مؤمنهخاتون,
همسر محبوب بهاءولد و مادر جلالالدّين
درگذشت و آن دو را سوگوار كرد. پيكر او را در گورستان شهر لارنده
به خاك سپردند. مزارش هنوز در آن شهر باقي است. مرگ همسر براي
بهاءولد در پيرانهسر
و در غربت بسيار سنگين بود. جلالالدّين
نيز در سوگ مادر سوگوار بود و درد «غربت غربيّه» را بر دلش سنگينتر
كرد.
پس از
درگذشت مؤمنه خاتون, و دفن او در لارنده, پيوند پدر و پسر به اين
شهر بيشتر شد.
بهطوري
كه بهاءولد اصرار بزرگان قونيه, تختگاه علاءالدين كيقباد, را برا ي
رفتن به آن شهر تا مدتي بيپاسخ
گذاشت.
جلال
الدين در همان سا ل622هـ با گوهرخاتون, دختر جوان خواجه شرفالدّين
سمرقندي, كه با او و مادرش در سفر بلخ به بغداد و لارنده, همسفر
بود, پيوند همسري بست. هنوز اين واعظ جوان در لارنده بود كه
گوهرخاتون در ربيعالآخر
623هـ (آوريل 1225م) پسري به دنيا آورد كه او را بهاءالدين محمد
نام نهادند و بعدها به سلطان ولد معروف شد. يكي دو سال بعد, پسر
دوم مولانا (علاءالدّين محمد) نيز در همان شهر لارنده به دنيا آمد.
با تولد اين دو, خانه سرد و غمگرفته
و سوگوار آنها با خندهها
و گريههاي
كودكانه پرشد و رنگي ديگر به خود گرفت.
قونيه,
آخرين جانپناه
آوازة
بهاءولد در شهرهاي اَرزَنجان و مَلَطيه و لارنده بالاگرفت و
علاءالدين كيقباد سلجوقي به ديدار او راغب شد و او را به تختگاهش
قونيه فراخواند كه مركز دانش و فرهنگ آن عصر بود. بهاءولد اين دعوت
را پذيرفت و با خانواده اش به قونيه رفت. «گويند سلطان به تن خويش
به پيشواز بهاءولد رفت و به گرمي و مهر او را دربرگرفت و بر دست
پير و تكيده و استخواني او هم بوسة مريدانه داد. پيشهوران
بازار و پارسايان قونيه تا مسافتي دور در خارج شهر به استقبال شيخ
رفتند و از اين كه پيري بزرگوار و واعظي نامدار در شهر آنها مورد
اعتماد پادشاه, پشتيبان اهل صلاح و سركوبگر ارباب فساد خواهد شد,
احساس خرسندي ميكردند.
از طرف سلطان مهماني مجلّلي به افتخار بهاءولد برپاشد كه اكابر و
علماي شهر در آن حاضر آمدند و نسبت به وي احترامات فراوان و
مخلصانه هم به جاآوردند».
اين
استقبال پرشور مردم شهر قونيه از «سلطانالعلماي
بلخ», يادآور استقبالي بود كه در سال 617هـ به هنگام ورود شيخ
شهابالدّين
سُهروَردي, سفير خليفة بغداد, به قونيه به عمل آمده بود. در آن سال
نيز سلطان سلجوقي با خُضوع بسيار به پيشواز «شيخ الشيوخ» بغداد
شتافته و به او حرمت بسيار نهاده بود. اين حرمتگزاري
نسبت به بهاءولد, از آن پس هم ادامه يافت و حتي «سلاحدار سلطان,
امير بدرالدين گهرتاش, كه از نزديكان وي بود, براي بهاءولد مدرسهيي
ساخت كه بعدها به عنوان مدرسة مباركة خداوندگار, محل تدريس پسرش
مولاناي كوچك شد».
اين
سفر در سال 626هـ رخ داد و بهاءولد (81 ساله) و مولاناي جوان
(22ساله) از آن پس تا پايان عمر در قونيه ماندگار شدند. بهاءولد
در قونيه نيز مانند بغداد در مدرسه فرود آمد و «بهرغم
دعوت و تكلّف اكابر, به خانة اعيان و سراي سلطان وارد نشد». «از
همان هفتههاي
اول سكونت در مدرسه... محضر او محلّ رجوع وُجوه شهر شد. علماي
قونيه, بازرگانان و اعيان شهر, هر روز, به ديدار مهمان تازه وارد
ميآمدند,
هديهها
ميآوردند,
دعوتها ميكردند
و هريك به شيوة خاص و در حدّ استطاعت و اخلاص خود, در حق ميهمان
پير و خانوادة او علاقه نشان ميدادند.
در بين ديداركنندگان, خراسانيانِ ولايت, كه از سالها قبل و بعضي از
آنها از چند نسل قبل در اين تختگاه روم سكونت گزيده بودند, از جانب
بهاءولد و خانوادة وي با علاقة بيشتر تلقّي ميشدند.
بهاءولد آنها را همشهري ميخواند
و با آنها زودتر و آسانتر اُنس پيدا ميكرد.
خانوادة وي, و ازجمله, مولاناي جوان و زوجهاش
گوهرخاتون نيز, به ديدار آنها انس بيشتر نشان ميدادند
و در صحبت همين خراسانيان مهاجر بود كه مولاناي جوان, با شهر قونيه
آشناشد و در بين طبقات مختلف آن دوستها و دوستيهايي به دست آورد»
قونيه شهري زيبا بود با بناهاي زيبا و باغستانهاي بارور و آب
فراوان و بازارهاي آكنده از كالاها و كوچههاي
وسيع و در آن سالها كه سراسر شرق در چنگال جنگ و خونريزي اسير بود,
آن شهر كانون آرامش و امنيّت بود و «ميعادگاه شاعران, دانشمندان و
نويسندگان فارسي زبان». در اين شهر, «زبان فارسي از سالها پيش زبان
دستگاه اداري بود و به زبان عربي جز با دربار خليفه و با
فرمانروايان مصر و شام مكاتبه نميشد.
بامداد جمعه كه ايام تعطيل رسمي و هنگام اداي نماز عام بود, مجلسي
از علما منعقد ميشد
و در اثناي آن ضمن غذايي كه در حضور پادشاه صرف ميشد,
مباحث مختلف علمي و مذهبي بين علما مطرح ميشد
و پادشاه ضمن آشنايي با علما و اُدَباي عصر, از طريق آنها از احوال
مردم آگاه ميشد»
(پله پله تا ملاقات خدا, ص64). در آن مجلس همگي, ازجمله, سلطان
علاءالدين به فارسي سخن ميگفتند.
مردم
شهر قونيه آميزهيي
بودند از مهاجران خراسان و ماوراءالنهر و تركماناني كه از ديرگاه
در آن شهر سكونت داشتند. اميران و لشكريان بيشتر از تركمانان بودند
كه به تركي يا فارسي سخن ميگفتند.
بوميان رومي كه مسيحي بودند, به يوناني سخن ميگفتند.
شماري نيز زادة پيوندِ دو نژاد ترك و يوناني بودند كه به آنها
«اَكدَش» ميگفتند.
مولاناي جوان
بهاءولد پس از آن ورود پرشكوه, بيش از دوسال نماند و در ربيع الآخر
سال 628هـ (فوريه 1231م) , به سنّ 83 سالگي درگذشت و مولاناي جوان
(24ساله) را داغدار كرد و از نعمت پدري فقيه و سخنوري ارزنده و
همدم و رفيقي دلسوز و راهدان و راهنما محروم نمود. پدر در ميان
اندوه بسيار مردم قونيه و با تشييع پرشكوه آنها به خاك سپرده شد و
مزارش زيارتگاه خاص و عام شد. پس از درگذشت بهاءولد, خانوادة پدر و
مجلس درس و وعظ او به عهدة مولاناي جوان ماند. مرگ پدرِ دلسوز و
غمخوار و مراد و معلّم آگاه و روشن ضمير, «غربتِ غربيّه» مولاناي
جوان را صد چندان كرد. با اين كه كلام گرم و دلنشين او در مجالس
وعظ, با استقبال بسيار مريدان پدر و مردم قونيه, روبه رو بود,
امّا, اين خوشامدها, غم دوري از پدر و يار و ديار را, كه چون
آواري بر دلش سنگيني ميكرد,
نميكاست.
وقتي
يك سال از مرگ پدر گذشت, لالاي (=لَلـه) مهربان و محبوب دورا ن
كودكيش, سيدبرهان الدين تِرمَذي (برهان محقّق) به قونيه رسيد. او
سال پيش, پس از سفري طولاني و پردرد و رنج به مكه رسيده بود و در
پرسوجو
از حاجيان شام و روم براي يافتن استاد و مرادش «سلطان العلماي بلخ»
(بهاء ولد) پي برده بود كه در قونيه به سرمي برد. با دلي سرشار از
شوق ديدار, به قونيه شتافت, امّا, وقتي به قونيه رسيد كه يك سال
پيش از آن استاد و مرادش, كه او را از همة «اوليايي كه بعد از
پيامبر آمدهاند»
برتر ميدانست,
درگذشته بود. هنگام ورود سيدبرهان به قونيه, مولاناي جوان در
لارنده بود, براي زيارت مزار مادر و تجديد خاطرةسالهايي كه در كنار
مادر و پدر, در آن شهر زيبا زيسته بود. او به محض شنيدن خبر ورود
سيدبرهان, بي درنگ, به قونيه شتافت. ديدار لالاي دوران كودكيش در
بلخ, درد سنگين غربت را فروكش داد و او را به شوق آورد.
مولانا يك سال پس از ورود سيدبرهان, به اشارت او, زن و فرزندان را
در قونيه باقي نهاد و خود به تنهايي براي ادامة تحصيل «علوم ظاهر»
به شام (سوريه) رفت. او در اين زمان (630هـ ) 26ساله بود و در
قونيه «واعظي محبوب و مدرّسي پرآوازه». پسرش بهاء الدّين 8 سال
داشت و پسر ديگرش, علاءالدين محمد, يكي دو سالي از او كوچكتر بود.
دورة تحصيل مولانا در حوزة فقيهان حنفي در شام هفت سال به طول
انجاميد. در اين مدت, گه گاه براي ديدار نزديكان و لالاي محبوب و
ياران به قونيه سرمي زد. او مدت كوتاهي از تحصيلش را نيز در دمشق
گذراند. در آن شهر بود كه با محيالدّين
اِبن عربي, صوفي بلندآوازة آن زمان, (درگذشت: 638هـ ) ديدار داشت.
مولانا در اين دوران هفت ساله براي تحصيل علوم ديني و «تهذيب نَفس»
تلاشي توانفرسا داشت, به گونهيي
كه گاه از شدّت مطالعه و رياضتكشيدن
و «چلّهنشني»
بيمار و رنجور ميشد
و در بستر ميافتاد.
رياضتكشيهاي
مدام, كه به «توصيه و الزام» برهانالدّين
انجام ميداد,
در رنجوري او سهم بسياري داشت. «الله, ذكر دائم او بود كه از پدرش
و از سيدبرهان تلقين يافته بود و در تمام اوقات آن را تكرار ميكرد.
نمازهاي طولاني... دعاهاي همراه با اشك و تضرّع بسيار و چلّهنشينيهايي
كه هفتهها
او را از صحبت با طالبان علم محروم ميكرد.
هفت سال تحصيل؛ هفت سال رياضت و هفت سال تفكّر در حلب و دمشق... و
خانقاه و خانه, تحت نظارت سيدبرهان... او را به يك مفتيِ عالِم و
يك سالكِ متوحّد و عارف بدل كرده بود» (پله پله تا ملاقات خدا,
ص96).
مولانا در 33 سالگي به قونيه بازگشت. در اين زمان او واعظي پرشور,
مفتي و فقيه و مدرّسي بسيار توانمند بود؛ همان بود كه لالاي محبوب
و استادش برهانالدين
در آرزويش بود. امّا, اين مربّي غمخوار و دلسوز چند هفته پس از
بازگشت مولانا از شام, به سن 78سالگي درگذشت و مولانا را يكبار
ديگر به سوگ نشاند. يكي دو سال بعد از درگذشت سيدبرهان,
گوهرخاتون, همسر جوان مولانا, نيز درگذشت. اندكي بعد, مولانا با
زني به نام كراخاتون قونوي پيوند همسري بست كه از شوهر قبليش پسري
داشت به نام شمس الدين يحيي و دختري به نام كيمياخاتون.
مجالس
درس و وعظ مولانا, پس از بازگشت از شام بسيار پرشورتر از پيش بود.
گاه تا ده هزار تن در مجالس وعظ او گرد ميآمدند.
در ميان بازاريان دوستدارانش بسيار بودند. با اين كه جوان بود, همه
او را پيشواي دين ميشمردند
و اين امر براي مدّعيان پيشوايي بسيار گران ميآمد.
مولانا از زمان بازگشتش از شام, تا ديدار شمس تبريزي, به مدت 5سال
به تدريس علوم ديني پرداخت. مجلس درس او طالبان بسيار داشت و تا
چهارصد شاگرد در حلقة درس او فراهم ميآمدند.
در اين زمان وقتي از مدرسهيي
به مدرسة ديگر ميرفت,
شاگردانش
او را در اين مسير همراهي ميكردند.
امّا, اين اقبال گستردة مردمي, همة وجود مولانا را خرسند نميكرد
و همواره نيمي از وجودش از «علم قال» بيزار بود و در جستجوي «علم
حال». اين كشاكش دروني, همواره, با او همراه بود و دمي او را آرام
نميگذاشت.
طلوع شمس تبريزي
روز
شنبه 26جمادي الآخر سال 642هـ (28نوامبر 1244م) مولانا (38ساله),
خطيب و مدرّس پرآوازة قونيه, زماني كه بنا به رسم هر روز, خرسند و
با وقار, سوار بر اَستر, همراه با كوكبة پرشكوه مريدان, از «مدرسة
پنبه فروشان» به خانه برميگشت,
در ميانة بازار, عابري ناشناس, در هياٌت بازاريان زيانديده,
در برابرش ايستاد و عِنان استرش را گرفت و او را از رفتن بازداشت و
همچنان
كه در چشمان نافذش خيره شده بود, با صدايي استوار پرسيد: «صَرّافِ
عالمِ معني, محمّد (ص) برتر بود يا بايزيد بسطام؟» مولانا كه «عاليترين
مقام اوليا را از نازلترين مرتبة انبيا هم فروتر ميدانست...
با لحني آكنده از خشم و پرخاش جواب داد: ”محمّد سرحلقة انبياست,
بايزيد را با او چه نسبت؟“ درويش تاجرنما كه از اين پاسخ ناخرسند
مي نمود, بانگ برداشت: ”پس چرا آن يك سُبحانك ما عَرَفّناك گفت و
اين يك سُبحاني ما اعظم شاٌني بر زبان راند؟“. واعظ و فقيه قونيه
كه از آن چه خوانده بود و شنيده بود, با عالم اوليا آشنا |